ازتوبایدگفت و ازتوبایدنوشت

برای سخن گفتن از صـداقت،.. چشم های تو آخرین گـواه است و نجابت لحظه های تو بهانه ای برای نوشتن... از تو باید گفت و از تو باید نوشت.

تویی که همزاد دریایی و همبازی ساحل و صدف های بی مروارید.

تویی که همراه دریا رشد کردی و رسیدی به جایی که حرمت عشق را و بوی هوای شرجی را عصمت بخشیدی تاساحل ارامش قداست خودرا مدیون تو باشد

سـادگی نهـان شده در اوج نگـاهـت، بی نیـازی از هر واژای برای توصـیف است.

تو، سـخاوت ابر... ضیافت دریا... برکت نخلسـتان... تو خود معنای واژه نجابتی و از تبار آبی دلان دریایی

تن پوشی از مـهر به تن داری که با دستان ظریف هنر آفرینت نقش هایی از ماهی، از پروانه، از گل، از برگ، از ساقه و از امواج دریا بر آن دوخته ای.

آری...، خوب من، نقـش و نگـارهای دل انگـیز توست که دوستان را لبخـندی به لب و نشاطی بر دل می نشاند... نوعروسان را تا حجله بخت همراهی می کند و ... جوانان را به ماندن برای فرداهای توام با عشق و امید می خواند.

رنگ آبی دریا و آسـمان با نگـاهت خو گـرفته. مرغ دریایی را در سـاحل چشـمانت نه خیـال پریدن هست و نه شوق هجرت... . صـدای آشنای تو بهانه ای برای باز آمدن پرندهای مهاجر و فرو غلتیدن آب به پای ساحل آشناو ارامش است

قـداست نام تو را قطره اشـکی می شوم تا مگر مروارید درون صدف پاکی حضـورت را معنا کند....

/ 27 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
من گذشته من

سلام خوبین دیگه یادی از ما نمیکنید چه خبر ابیدت کنید دیگه

الهه

خداوندا بادا که بیشتر در پی تسلی دادن با شم تا تسلی یافتن در پی فهمیدن با شم تا فهمیده شوم در پی دوست داشتن با شم تا دوست داشته شدن چه با دادن است که می گیریم با فراموش کردن خویش است که خویش را باز می یابیم با بخشودن است که بخشایش به کف می آوریم و با مردن است که به زندگی بر انگیخته می شویم و میدانم که تنهایم ۰۰۰ و میدانم که تنهایی دنیای من است۰۰۰۰ دیگر در پی چاره نیستم.... ×××××××××××××××××××××××× بابایی جون دلم براتون تنگ شده چرا اپ نمیکنین؟ [گل] همیشه به یادتم بابایی همیشهههههههه[گل]

ساروی ریکا ...///

چقدر زیباست وقتی از رویا میگویی مرا رنج غربت کمتر شود .............. ژ................ ............. ................ و..

forogh

کجایی باباییی؟

ف مثل فسنجان

امروز چه دلتنگم امروز چه دلتنگم مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم مثل من که مثل من ، گم ترانه کمرنگم

ف مثل فسنجان

امروز چه دلتنگم خاکستريم انگار هم خاطره ي زنبق ، يک لحظه پس از رگبار امروز چه دلتنگم از جنس تکاپوي مصنوعيه فواره بر حاشيه ي تکرار

ف مثل فسنجان

امروز چه دلتنگم مبهوت و کبود و گس بر حضور مجروحم ، چه فاخته ، چه کرکس چه سرخه خيابان و چه قهوه اي کوچه شکله سايه ي ابرم ، بودني سياه و بس امروز چه دلتنگم امروز چه دلتنگم مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم بر مرکب چوبينم ، از کوچ نمي مانم هم ساعته ميدان چه بر دايره مي رانم بي حوصله ،بي رويا ، درياچه ي اندوهم تدفين جرگه و جنگل ، سوگواريه کوهم

ف مثل فسنجان

آه ، اي منه جان خسته عصيان فروخفته انفجاره پنهان و افسانه ي ناگفته امروز که دلتنگم ، ناگهانه طغيان کن شهر بهت و بهتان را به حادثه مهمان کن امروز چه دلتنگم امروز چه دلتنگم مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم

نیما

سلام دوست عزیز مطالبتون خیلی زیبا بود خوشحال میشیم سری به ما بزنین [گل][بدرود]