با تو.....

باتو،من با بهار می رویم
باتو،من در عطر یاس ها پخش می شوم
باتو،من درشیره ی هر نبات میجوشم
باتو،من در هر شکوفه می شکفم
باتو،من درهر طلوع لبخند میزنم،درهر تندر فریاد شوق میکشم،درحلقوم مرغان عاشق می خوانم در غلغل چشمه ها می خندم،درنای جویباران زمزمه می کنم
باتو،من در روح طبیعت پنهانم
باتو،من بودن را،زندگی را،شوق را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
باتو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،
غرقه ی فریاد و خروش وجمعیتم،درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند وگلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند وبوی باران،بوی پونه،بوی خاک،شاخه ها ی شسته، باران خورده،پاک،همه خوش ترین یادهای من،شیرین ترین یادگارهای من اند.

 

بی تو،من با بهار می میرم
بی تو،من در عطر یاس ها می گریم
بی تو،من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
بی تو،من با هر برگ پائیزی می افتم.بی تو،من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو،من زندگی را،شوق را،بودن را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی رااز یاد می برم
بی تو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،نگهبان سکوتم،حاجب درگه نومیدی،راهب معبد خاموشی،سالک راه فراموشی ها،باغ پژمرده ی پامال زمستانم.

 دکتر علی شریعتی

/ 21 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رویای خیس

سلام دوست من زندگی فریاد است ..// کدامین آسمان را برای پرواز یک زندگی انتخاب کنیم ..// پرنده ها هم از پرواز سیر شده اند ..// اکثرا نیستیم و گاهی که هستیم اما خسته ..// بیا دگر بار به سر کوی دوست برویم ..// که زندگی در فریاد دوست بهترین پرواز است ..// بدرود [بدرود]

مریم

امروز فهمیدم در اوج غم و غصه هم میشه خندید و شاد بود میشه حفظ ظاهر کرد تا کسی از درونت باخبر نشه میشه جوری خندید تا طرف مقابل فکر کنه تو تو زندگیت کوچکترین مشکلی نداری جالب بود... آپم بیا

اعظم سبحانی

تـا عـلــی ماهَـش بـه ســوی قبـــر بُرد مـاه، رخ از شــرم، پـشـت ابـــــر بُرد آرزوهــا را عـلــی در خــــاک کـــرد خـاک هــم گـویی گــریبـان چاک کرد زد صــدا: ای خــاک، جـانـانــم بگیــر تــن نـمـانــده هیـچ از او، جـانـــم بگیر نــاگــهـان بـر یــاری دســــت خــــــدا دسـتــی آمـد، همچو دست مصـطـفــی گـوهــرش را از صــدف، دریا گرفت احـمــــد از دامـاد خـود، زهــرا گرفت گـفـتـش ای تـاج ســر خیــل رُسُــــــــل وی بَــر تـــو خُــرد، یکسر جزء و کل از مــن ایــن آزرده جـانـــت را بـگـیـر بـازگــردانــدم، امـانــت را بـگیــــــــــر بــار دیــگر، هـدیـه ی داور بـگـیــــــــر کــوثـــرت از سـاقــــی کـوثــــــــر بگیر مــی کِـشــد خجلــت عـلــی از محضـرت یــاس دادی، می دهد نیلوفــرت [گل]

اعظم سبحانی

چون در گذرم به باده شوييد مرا تلقين ز شراب ناب گوييد مرا خواهيد به روز حشر يابید مرا از خاک در میکده جویید مرا [گل]

اعظم سبحانی

محتسب مستي به ره ديدو گريبانش گرفت مست گفت اي دوست اين پيراهن است افسار نيست گفت:مستي،زان سبب افتان و خيزان ميروي گفت:جرم راه رفتن نيست،ره هموار نيست گفت:ميبايد تو را تا خا نه ئ قاضي برم گفت:رو صبح آي،قا ضي نيمه شب بيدار نيست گفت:نزديک است والي را سراي،آنجا شويم گفت:والي از کجا در خانه ئ خمّار نيست گفت:تا داروغه را گويم،در مسجد بخواب گفت:مسجد خوابگاه مردم بد کار نيست گفت:ديناري بده پنهان و خود را وارهان گفت:کار شرع،کار درهم و دينار نيست گفت:از بهر غرامت جامه ات بيرون کنم گفت:پوسيده است،جز نقشي زپودوتار نيست گفت:آگه نيستي کز سر در افتادت کلاه گفت:در سر عقل بايد،بي کلاهي عار نيست گفت:بايد حد زند هشيارمردم،مست را گفت:هشياري بيار،اينجا کسي هشيار نيست [گل]

بهار

دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد.. خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردهایش شده ایم

اعظم سبحانی

مــن كه ميدانم شبي عمرم به پايان مي رسد نوبت خامو شي مـن سهل و آســـان مي رسد من كه ميدانم كه تـا سر گرم بزم و مستي ام مرگ ويرانگر چه بي رحم و شتابان مي رسد من كه ميدانم به دنيا اعتباري نيست نيست بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست نيست من كه ميدانم اجل نا خوانده و بيداد گر سر زده مي آيد و راه فراري نيست نيست پس چرا عاشق نباشم [گل]

اعظم سبحانی

ای تو امان هر بلا ما همه در امان تو جان همه خوش است در سایه لطف جان تو شاه همه جهان تویی اصل همه کسان تویی چونک تو هستی آن ما نیست غم از کسان تو ابر غم تو ای قمر آمد دوش بر جگر گفت مرا ز بام و در صد سقط از زبان تو جست دلم ز قال او رفت بر خیال او شاید ای نبات خو این همه در زمان تو جان مرا در این جهان آتش توست در دهان از هوس وصال تو وز طلب جهان تو نیست مرا ز جسم و جان در ره عشق تو نشان ز آنک نغول می‌روم در طلب نشان تو بنده بدید جوهرت لنگ شده‌ست بر درت مانده‌ام ای جواهری بر طرف دکان تو شاد شود دل و جگر چون بگشایی آن کمر بازگشا تو خوش قبا آن کمر از میان تو تا نظری به جان کنی جان مرا چو کان کنی در تبریز شمس دین نقد رسم به کان تو [گل]