بیا با هم...

 

 

بیا با هم

 از کوچه های خلوت این شهر بگذریم و به شهر باران سفر کنیم.

 بیا باهم

 سکوت برگهای خاموش را در هم شکنیم و آواز روییدن را در گوش ریشه های افسرده بخوانیم.

 بیا باهم

 سایه سرو تنهایی را معنا کنیم.

بیا باهم

در زیر سقف سبز برگها رویش جوانه های عشق را در قاب چشمها تصویر کنیم.

 بیا باهم

 دریچه امید را به روی دلهای نگران باز کنیم.

بیا با هم

 سرانگشتان آتشین صبح را به دلهای منتظر هدیه کنیم.

بیا باهم

 مسافر شهر غریب باران باشیم و سکوت لحظه های بی کسی را در هجومی از ازدحام عشق معنا بخشیم.

 

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق                    ثبت است بر جریده عالم دوام ما

 

 

 

 

/ 26 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهه

زمان خاکت‏به سر بادا شب و روز تو بودی و علی را دل پر از سور فلک رقصان زآهنگ علی شد علی در هرچه آمد منجلی شد جهان موسیقی شیدایی اوست زمان لبریز از مولایی اوست بگو مهر علی مهری‏ست‏خاتم نگردد نامه‏ات بی‏آن فراهم علی گل، وین جهان چون شبنم اوست خدا داند که دریا یک نم اوست چراغ آفتاب عالم‏افروز بود چون شعله‏ای زآن آتش و سوز دل هر ذره از مهر علی پر جهان چون یک صدف مهر علی در به مهرش مهربانی وام دارد زنامش گفته شیرین کام دارد کجا داند کسی روح علی چیست که می‏داند علی چون و علی کیست! جهانی پیش رویش ذره‏ای نیست خدا، تنها خدا، داند علی کیست تو می‏دانی در این سینه چه غوغاست علی‏جویی ما حق‏جویی ماست علی گو تا خروش از جان برآید فغان از طارم امکان برآید بگو نامش گلستان کن جهان را جهنم را قیامت را زمان را علی گو دانه شو تا خود برویی علی گو گام شو تا خود بپویی علی گو رود شو بخروش در خویش که تاگیری ره دریات در پیش علی گوی و شکوفا شد سمن‏وار سری از خاک ره چون لاله بردار علی آیین من، آیینه من علی شد محرم این سینه من دلم از انفجار

الهه

به خون افتاده بودم در دل محراب و آن ساعت دلم در كوچه غربت به ياد يار پر مى ‏زد نه آن شب بلكه هر شب يادش زنده مى ‏كردم دلم ز آن كوچه مى ‏رفت و به آن گلخانه سر مى ‏زد نرفته يادم آن روزى كه درب خانه ‏ام مى ‏سوخت عدو در آن ميان گه مادر و گاهى پسر مى ‏زد ميان كوچه ‏ها زهرا سپر مى ‏شد براى من عدو هم با غلاف كين پياپى بر سپر مى ‏زد حسن قصدش فقط يارى مادر بود ليك افسوس در آن آتش كبوتروار زهرا بال و پر مى ‏زد به پيش ديده ‏ام نامردمان پروانه را كشتند چو شمعى از دو چشمانم برون آنجا گوهر مى ‏زد در هجر تو

الهه

بابا چرا ما را تو تنها وانهادي ما را ميان اهل كوفه جا نهادي رفتي و لبخند عدو شد آشكارا آنكس كه فرمودي كنيم با او مدارا رفتي و بعد از داغ سنگينت پدر جان مانده بجا محراب رنگينت پدر جان رفتي وقلب دخترت بي تاب گشته چون شمع سوزاني حسينت آب گشته رفتي و احوال پرستارت خراب است بهر حسن بعد تو غربت بي حساب است منكه پرستار سر بشكسته هستم مرهم گذار قلبهاي خسته هستم منكه شكاف پهلوي مادر ببينم ديدم شكاف فرق تو از پا نشستم هر بار مي‏بستم سرت را مخفيانه تا صبح از دل مي‏كشيد آتش زبانه واللّه اين دل طاقت اين غم ندارد زخمي كه من ديدم دگر مرهم ندارد منكه ز عمق زخم تو آگاه باشم من آشناتر از هزاران چاه باشم اكنون كه گردد يار قلب خسته من؟ مرهم كه بگذارد دل بشكسته من؟ من اشك همچون ابر خواهم شد به عالم من قهرمان صبر خواهم شد به عالم شهادت امام علی ( ع ) بر تمام مسلمین تسلیت عرض میدارم ...

الهه

بــــــــــــــــابــــــــــایـــــــــی جــــــــــونــــــــم خـــــــیــــلـــــــــی دوســــتـــتــــــــــون دارم قد هــــــــــــزار تا آسمون [ماچ][گل]

یاس

با سلام و عرض احترام خدمت شما بابا عظیمی بزرگوار ... عباداتتون مقبول درگاه ايزد يكتا ... فرا رسیدن عید پر شكوه فطر روز نزول رحمت پروردگار بر شما ميهمان گرانقدر الهی و خانواده محترم مبارکباد امیدوارم توانسته باشیم نهایت استفاده را از این ماه بزرگ و پر برکت برده باشيم بابایی قسمت نظرات سایتتون رو بارها زدم نظرات رو ارسال نکرد این بود که در این وبلاگتون برای عرض ادب خدمت رسیدم يا حق ........ [گل][گل]

ساحل000مسافر

سلام بابا عظیمی عزیزم هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما [گل][گل][گل]000

I♥U ღ♥ღ فروغ؟ღ♥ღI♥U

وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی تکرار من در من مگر از من چه می ماند غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی غیر از غباری در لباس تن چه می ماند از روزهای دیر بی فردا چه می آید؟ از لحظه های رفته ی روشن چه می ماند؟ از من اگر کوهم، اگر خورشید، اگر دریا بی تو میان قاب پیراهن چی می ماند بی تو چه فرقی می کند دنیای تنها را غیر از غبار و آدم و آهن چه می ماند وقتی تو با من نیستی از من که می پرسد از شعر و شاعر جز شب و شیون چه می ماند [گل]

مهربون

در بیکرانه های زندگی دوچیز افسونم میکند ابی اسمان را که میبینیم اما میدانیم که نیست. وخدایی را نمیبینیم اما میدانیم که هست. سلاممممممممممممم بسیار مطالب جالبی دارید احسنت وخسته نباشی دوست گرامی امیدوارم همیشه موفق باشید[گل][گل][گل]