گاهی دلم برای خود تنگ میشود

 

 

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود *

 

از بس که با وجود من همترانه ای

 

گاهی شبیه زلال برکه و آب روشنی،

 

گاهی ز دیده ام به آسمانها دریچه ای.

 

پر می شوم ز تو گاهی ،

 

اشباع می شوم ،

 

گاهی دلیل بغض بی بهانه ای .

 

من در توام ، یا تو در منی ؟

 

گاهی در اوج پریدن، شبیه فرشته ای .

 

گاهی صدای رویش یک جوانه ای،

 

گاهی ستاره ای ،

 

همزاد لحظه های خوب عاشقانه ای .

 

گاهی مه ِرقیق قبل از سپیده ای ،

 

گاهی شبیه غزلهای نابی که برایم سروده ای .

 

من کور می شوم انگار از دیدنت،

 

گاهی چشمهای خیره در آیینه ای .

 

گاهی شعرهای هرگز نسروده ای ،

 

آن مصرع اول و آخر یک ترانه ای .

 

گاهی دلم برای خود تنگ می شود

 

آخر کدامیک ؟

 

من در توام یا تو در منی ؟؟!!

 

 

(محمد علی بهمنی)

/ 42 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صاحبدل

سلام بابا عظيمی دوست خوبم تصور ميکردم که برايتان پيام گذاشته ام !!! متعجبم که چطور شده است ؟ بهر حال دات کام شما که مطلب جديدی نداشته است و اين شعر محمد علی بهمنی نيز که نوشته ايد آيا حرف دل خودتان نيز هست ؟ و با حرف مامانی هستی موافقم که گفته تو در اويی و او در تو . شاد باشی

حرف تنهايی من

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم دولت صحبت آن مونس جان مارا بس

مائده ××× دعوت براي جشن تولد بابايي

سلام به همه خواهران و برادران محترم....به اطلاع همه شما دوستان ميرسانم سايت ساحل ارامش در روز يكشنبه 27 - ابان ماه - اپديت جديد خواهد شده...اپديت جديد يك اپديت شاد هست و در واقع يك جشن تولد كه همانا جشن تولد پدر عزيزم ميباشد ..هم اكنون از تمامي شما دوستان خوب ساحل ارامش دعوت رسمي مينمايم براي شركت در جشن تولد بابايي ..دوستاني كه اين كامنت را مطالعه ميكنند اميدوارم به ديگر مهرباناني كه هميشه لطفشان را از پدرم دريغ نكرده اند اطلاع بدهند...با تشكر (مائده )

حرف تنهايی من

ای عشق توام پرتویی از مهرخدایی دنیای من از پرتو عشق تو طلایی من از همه سو بهر تو بازو بگشایم باشد که تو بازآیی و بازو بگشایی با یاد رخت حال وهوای دگرم هست تا مرغ دلم شد به هوای تو هوایی! هر گوشه ای از دل زنگاه تو نگارین هر پرده ای از جان ز نوای تو نوایی. ای خنده شیرین تو جان مایه هستی با گریه تلخم چه کنی وقت جدایی؟ دریاب گرفتار قفس را نفسی چند ای نغمه چشمان تو گلبانگ رهایی

حرف تنهايی من

و دیگر جوان نمی شوم نه به وعده ی عشق و - - نه به وعده ی چشمان تو و دیگر به شوق نمی آیم نه در بازی باد و - - نه در رقص گیسوان تو چه نامرادی تلخی! و دریغا چه تلخ تلخ فرو می ریزم با سنگینی این غربت عمیق

پاييز برگ ريزان

سلام بابا عظيمی عزيز يک سال واندی از رفتن و خاموش شدنم میگذره نميدونم منو هنوز يادت مونده يا نه! خوشحال ميشم بازم مثل گذشته منو مورد لطف خودت قرار بدی

سعيده

با چنان عشقي زندگي كن كه: حتي اگربنابه تصادف به دوزخ افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند **** سلام منتظرتم

بابا عظيمی

(۱)دستانت را در دستانم بگذار تا برایت نوید شادی بخش پر ستو ها را به ار مغان بیاورم دستانت را در دستانم بگذارتا بتوانم امید ها در دلت زنده کنم دستانت را در دستانم بگذار تا شاید بتوانم گوشه ای از تنهایی هایت را پر کنم دستانت را در دستانم بگذار تا حداقل بتوانم همراهت باشم دستانت را در دستانم بگذار تا دوباره احساس زیبایی ها را در وجودت زنده کنم دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم ارامش را در تو زنده کنم دستانت را در دستانم بگذار تا کمی از خسته گی هایت بکاهم دستانت را در دستم بگذار تا بتوانم ارامش کودکی ات را به توباز گردانم دستانت را در دستانم بگذار تا آرزو ها ی قشنگت دوباره به سویت پر واز کنند دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم کوله باری که از درد بر دوشت هست کمی من آن را به دوش کشم

بابا عظيمی

(۲) دستانت را در دستانم بگذار تا کمی از دل تنگی هایت بکاهم دستانت را در دستانم بگذار و بدان که فا صله ای که در بین انگشتانت هست برای چیه؟؟!! اینه که ... به این امید ندارم که همیشه و همیشه تا ابد دستانم را در دستانت قرار دهم ولی بیا تا این چند صباحی که در کنار هم هستیم دستانمان در دست هم قرار گیرد و به آنچه که در این سالها در انظار ش بودیم برسیم از این لحظات استفاده کنیم و با هم با شیم و از کنار هم بودن و هم صحبت هم بودنبه آرامش برسیم و حر فای نا گفته را به هم بگوییم نا گهان چه قدر زود دیر می شود... پس بیا تا دیر نشده دست هایمان را در دستان هم قرار دهیم تا دیر نشده...