بايد بروم

 

*************

از خزان ترين دريچه قلبت....شکوفه های سپيد مهرجوانه زد..دربهاری از شوق، تو از دريچه ای غمگين به من سلام ميدهی، وحتی نگاه تو بوی عشق ميدهد، تو منتظر کدام عاشق هستی در اين محله های تنگ؟ با بغض هميشگيت، به آدمان افسانه ای دل بسته ای؟ مگر تو نميبينی ای پيچک در اين دنيای مجازی همه عابران غريبند مثل من...آهی سرد در پس التهابی سوزنده ، همه ما فرسوده زمانيم و در قاپ های قديمی شميم باد را به نظاره می نشينيم، به کدامين جاده همراه سفرم خواهی بود؟ صبح ظرفی پراز پوچ و شب قصه هميشگی تکرار...وباز هم صبح که هم چون مهمان ناخوانده ای که انتظار ديدنش را داری به سراغت ميايد، و چه خسته بازخوشحال ميشوی، يک روز، حتما يک روز پای در راه ميگذارم تا در نوردم همه بودنم را ، تا در گذرم همه ارزوهايم را، ميخواهی باور کنم ذره خاکی را که نور شد....بايد برم...

بايد بروم....

/ 31 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
shahla

درود بر شما پدر عظیمی ٬ مثل همیشه شیوا و گویا نوشتید....سپاس از اینکه پس از مدتها سری به کومهء من زدید...تندرست ٬شاد و پیروز زیوید...بدرود.

azimi

سلام ..عزيزان ودوستانی که به اين وبلاک ميايند اگه لطف کنند به سايت اصلی ساحل ارامش بيايند که ادرسش در بالا و سمت چپ صفحه رديف اول نوشته شده وزير همين کامنت هم هست تشريف بيارند ..يک دنيا تشکر ميکنم.............باباعظيمی

Ali(همسفرعشق)

سلام اقای عظيمی..ممنونم که بمن سر ميزنيد خدمت شما عرض کنم خيلی از دوستان جديد تمايل به جشن پيوند ها دارن من درخواستی که دارم اگه ممکنه شما بازهم پيشگام پيوند ها بشيد و بازهم لطافت هارو احساس کنيم خوشحال مبيشم جوابتون مثبت باشه..يا حق

صدای پای دل

در خانهء دل ؛ ما را ؛ جز يار نمی گنجد ... چون خلوت يار اينجاست ؛ اغيار نمی گنجد ... گر عاشق دلداری ؛ با غير چه دل داری؟ ... آن دل که در او غير است ؛ دلدار نمی گنجد.

صدای پای دل

آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان ... که دل اهل نظر برد ، که سری است خدایی ... ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه ! ... ما کجاییم در این بحر تفکر ، تو کجایی ! ..

صدای پای دل

بابايی کجا قايم شدی ؟........ بهر حال امروز پنجشنبه س و فردا هم جمعه .... اين سايتتو راه بنداز که بد رقم همه رو ويلون کردی ..... خبرم کن ....

صدای پای دل

هنوز که آپ نکردی ؟ ..... تو صفحه کامنت ها هم نميشه چيزی نوشت ..... بجنب مرد .... بجنب ....

صدای پای دل

سلام بابا عظيمی ........ هيچ معلوم هست تو کجايی ؟ قرارت چيز ديگه ای بود ..... کدام نقطه جغرافيا داری سفر می کنی ؟؟.................. همه اعتصاب کردن ...هيچکی اينجا واسه ت پيام نمی ذاره ..حالا که سايتو باز کردی لا اقا بذتر برات پيام بذارن ....

فريبا(اسير عشق)

از خيابانهای بی درخت رد ميشوم و برای پنجره هايی که هنوز بازند،غزل مي خوانم و شعرهای کوچکم را روی شيشه های مه گرفته قطاری که توقف کرده است ،مي نويسم. در شبهای بی چراغ ،دستم را به سوی ماه دراز می کنم.آيا می توانم ترانه های روشن را ازروسری اش بچينم ؟دلم تاريک است.چشمهايت را باز کن تا زيباترين آينه های جهان را ببينم.