عشق لهیب دو نگاه نمیدونم

کعبه را گفتم ،تو از خاکی من ازخاک چرا باید به دور تو بگردم

 

 ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی برو با دل بیا تا من بگردم..

 

*********

  ای خورشیــد اینــک بیا به تماشای پنجره هایی که به سمت تو باز شده اند و

سر سبــزی و طراوت ازآنهــا به مشام می رسد اینک بیا و ببین که چگونه

خورشیدهای بی شمـاری ، ستاره های فراوانی را نور باران کرده اند وآنها

را از تاریکی جدا می کنند وبه روشنایی می رسانند و به آنها حیات می بخشند.

اکنون می خواهم با تمام وجود فریاد بر آورم که ای معلم  همیشه خورشید من

بمان تا ستاره بودن خود را همیشه به ارمغان داشته باشم .اکنون با تمام وجود

فهمیده ام که عطش روئیدنم را تنها تو می تــوانی سیراب کنی . تنها تویی که

اعتبـــــــارهمه اعتمادها هستی و به همه ی اعتبارها اعتماد می بخشی .

می خواهم از تو بسرایم که خــود سرودن را به من آموخته ای .

می خواهم بگویم که هیچ وقت گرمای دستهای مهربانت را فراموش نخواهم

کرد . چگونه می توانم فراموش کنم کسی را که در تنهـــا ترین لحظاتــم ،

بهترین کسـی بوده است که برایم از امید ، روشنایی و روییدن سروده است

اری تو به من آموخته ای که چگونه  مهربان باشم

و مهربانی ها را بفهمم  وتو بمن آموخته ای که

شکوفایی را می توان همیشه تجربه کرد ، حتـــی در

فصــــــل هایی که شکوفه ها نیز به خواب می روند . حال به جرات می توانم

فریاد بر آورم که تفسیر واقعـــی   ( من علمنی حرفا فقد صیرنی عبدا )

 

هستم زیرا ریشه های خودم را درون معرفتی که از تو به دست آورده ام

محکم ساختــه ام و سر سبزی را مـــدیون فرصتی هستم که برای روییـــدنم ایجاد کرده ای.              

               همیشه حرمتت را حفظ خواهم کرد

 

زیرا که حرمت خودم را ازتو  گرفته ام و با تمام وجود می گویم چه برایم مبارک است که می توانم با کلماتی که بمن 

آموخته ای

 ، بگویم ای عشق عزیز هزجا هستی من بنده درگاه تو هستم

/ 63 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ياس

من عشق را به نام تو آغاز کرده ام... در هر کجای عشق که هستی ... آغاز کن مرا ! مرا آغاز کن با نغمه‌ای جان ‌بخش و روح ‌افزا... مرا آغاز کن با مژده‌ی فردا... مرا آغاز کن با روشنایی ها... شبانگاهان که تاریکی سکوت خویش را در هر کران گسترده می‌سازد و با خاموشی دمسرد و دل‌گیرش... روان رهروان را خسته و افسرده می‌سازد... در آن هنگام ای همراه بی‌همتا... مرا آغاز کن... سلام بابا عظیمی بزرگوار و با صفای همیشگی... مدت زيادي ست روزگار مرا از ساحل آرامش دور كرده و افسوس ! كه مدت هاست حضورم نيز كمرنگتر شده... و حالا... توفيق پيدا كردم مثل هميشه لبريز شوم از نوشته هاي زيبا و با احساس و ارزشمند تان... ساحل آرامش مثل هميشه آرام و روح نواز است... ياس رو به خاطر نبودن هايش مي بخشيد !‌؟ [گل]

ياس

کاش وقتی آسمان بارانی ست از زلال چشم هایش تر شویم وقت پاییز از هجوم دست باد کاش مثل پونه ها پرپر شویم کاش دلتنگ شقایق ها شویم به نگاه سرخ شان عادت کنیم کاش شب وقتی که تنها می شویم با خدای یاس ها خلوت کنیم [گل][گل]

ساروی ریکا ...///

از رویش تازه ماه میگویم از تمام روزنه های پائیز میگذرم نمیدانی چه غوغاست در دلم از برگ پائیز اوستایی باشی.../// نشانی نیافتیم و هنوز تمام کوچه ها را برای یافتن رد پای تو می کاوم ...چه سود اثری از خود باقی نمیگذاری ....///

mina

نمی تونم بگم از حضور قشنگتون توی بلگم چقدر خوشحال شدم .من تو این بلاگ آرامش ساحل رو احساس می کنم حتی خیلی وقتها بی دلیل بدون اینکه نظری بدم میام اینجا و دقایقی رو مهمان شما میشم [گل]

مهسا

سلام بابایی منم مهسا دختر تنهای خودت دلم برای نوشته های قشنگتون تنگ شده بود مثل همیشه زیبا و پر مفهوم........

فرانک

سلام بابا عظیمی! خیلی قشنگ بود! اهنگ .وبتونم همینطور![گل] اصلا وبتون خیلی قشنگه!

دریا

[گل][گل][گل] [قلب] عظیمی اعظم میلادت مبارک[قلب] [قلب] بهترین هات رو برات آرزو دارم [قلب] [گل][گل][گل]

باران

سلام خوبید ببخشید که دیر سر زدم از اینکه به من سر زدید من شما رو لینک کردم اگه دوست داشتید منو لینک کنید با اسم قطره باران مرسی[گل]